تبليغاتX
همیشه عاشق
همیشه عاشق
نوازنده تک گیتار عشق
شب و تنهایی

خیلی از شب گذشته

خورشید خانم خوابیده

چرا خوابم نمیره

تو این سیاهی شب

چشمام به آسمون

چرا یادم نمیره

اگه برگردی خونه

با دستام توی باغچه

برات گلهای رنگارنگ میکارم

اگه بیای دوباره

از شب از آسمون

برات ستاره رو پایین میارم

عشق رو از چشات میگیرم

اگه بگی بمیر میمیرم

بدون قشنگ مهربونم

تا جون دارم پیشت میمونم

                                         تا جون دارم پیشت میمونم

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 10:1 |

باغ
saeed

 

موسم حجرت برگها

فصل تنهايي باغ

باغي كه براي شب هاش

هر يه برگ يه شب چراغ

بچه هاي خوب هر باغ

برگ هاي سبز و عزيزند

حتي تو فصل سرد پيري

وقتي از شاخه ميريزند

آخه باغ ها عاشق برگ

همه برگها بچه هاشند

بچه هايي كه ميميرند اگه از مادر جدا شن

اين جدايي خيلي سخته

اما باغ تاقت مي ياره

براي برگشتن برگها

تا بهار چشم انتظار

اگه باغ تنها بمونه

مرگ آبروي برگ

برگ بي درخت و بي باغ

يه تنه محكوم به مرگه

مادر ما باغ ايران

ما همون برگهاي زرديم

با زمستون اگه رفتيم

باز دوباره بر ميگرديم

اگه ترك خونه كرديم

اگه از باغ پر كشيديم

فصل برگشتن رسيده

ما به ايران بر مي گرديم 

ما به خونه بر ميگرديم

saeed

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 21:59 |

آزادی
 

tak_0912@yahoo.com

چی بگم وقتی که آفتاب نمی تابه وقتی بارون نمی باره

وقتی مرغ زخمی شب روی دیوارای خونمون نمی ناله

وقتی دیواری به دستی نمی لرزه

دل سلاخی از این بغض پر از خون نمی ترسه چی بگم

زندگی با این همه غم نمی ارزه نمی ارزه

چی بگم وقتی قناری تو بهارم نمی خونه

توی آسمون ابری یه ستاره نمی مونه

وقتی حوض ها پر خون دست بسته است

شعر آزادی رو هیچ کس نمی خونه

                                              ********

باتو آسان میشد از دست سیاهی ها گریخت

روبه سوی ظلمت شب های بی فردا گریخت

  بی تو ای آزادی ای والاکلام گر نباشی در میان باید که از دنیا گریخت

tak_0912@yahoo.com

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 21:55 |

خدا حافظ
tak_0912

خدا حافظ گل لادن تموم عاشقا باختند

ببین گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن

خدا حافظ گل پونه گل تنهای بی خونه

لا لایی ها دیگه خابید به چشمونم نمی شونه

یکی با چشم های نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست نا پاکش گل باغچمو سوزوند

تو این شبهای تو در تو خدا حافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره میباره از هر سو

خدا حافظ گل مریم گل مظلوم و پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو بر گردم

نشد تا بغض چشمات رو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شرم غم بارون رو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چه میدونی

تو این رویای سر در گم خدا حافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم

خدا حافظ گل پونه که بارونی نمیتونه

تلسم رو بر داره از این پاییز دیوونه

tak_0912@yahoo.com                                   

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 15:59 |

گل مینا

گل مينا بخواب آروم عزيزم

که تو خوابت شب و شبنم بريزم

گل مينا بخواب آروم که ديره

ديگه بد جور داره گريه ام ميگيره

بخواب آروم که بيداره ستاره

دل مريم حراسون دوباره

شايد هيچ وقت ديگه بارون نباره

بخواب آروم که شب طاقت بياره

اگه دل رو به روياي تو بستم

اگه از بغض پاييزت شکستم

نمي دوني تواين شب گريه تلخ

هنوز مديون چشماي تو هستم

تو معصومي مثل اندوه بارون

مثل تنهايي يک معبد دور

نشد قسمت کنيم تنهاييمون

تو اين فصل حريق آينه و نور

تو اين دنياي دلگير و مه آلود

کسي جز تو به فکر بغضمن نيست

من از چشمهاي غمگين تو خوندم

که شب اينجا شب عاشق شدن نيست

گل مينا بخواب که شب شد

دل من از شکستن جون به لب شد

گل مينا بخواب آروم که ديره

ديگه بد جور داره گريه ام ميگيره .

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 ساعت 14:57 |

خواب و بیداری
میونه خواب و بیداری

                              تو رو می دیدم انگاری

                                                          به من گفتی نشو عاشق

                                                                                             که عشق داره گرفتاری

گذاشتی سر روی شونم

                               به من گفتی نمی دونم

                                                            چگونه میشه عاشق شد

                                                                                             تو این دنیای بیزاری

نشو عاشق نباش عاشق 

 نگو حتی دوستم داری

ولی بی عشق چه خواهی کرد

من که قصه عشقم را با تو زندگی دیدم

هوای قلبم را با تو هوای بندگی دیدم

نپرسیدم . نتر سیدم  من که عاشقت بودم

چرا گفتی که خواب عشقم رو از سادگی دیدم

چرا عاشق تری بودم تو را عاشق نمی دیدم

عجب خواب پریشونی تو رویای تو می دیدم

که حتی آرزو کردم تو را هرگز نمی دیدم.

مشو عاشق نباش عاشق 

نگو حتی دوستم داری

 ولی بی عشق چه خواهی کرد.

  

                                                    

 

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 13:28 |

پیر
 ای ساده صبور ای باتو شعر شور

دیشب برای تو شعری سرودم با های های درد

با چشم پرامید پنجره دل گشودم در یک هوای سرد

من سال هاست که فریاد میزنم

اما هنوز هرگز کسی

به عشق صدایم نکرده است

هرگز کسی

به عشق صدایم نکرده است

گویی که در سفینه تن خود خواب گشتم

خارم به لطف عشق چنین تار گشتم

خارم به لطف عشق چنین تار گشتم

ای چشمه امید ای یاس تن سپید

ای خنده تو بحر دلم نغمه و نوید

ای جام چهل کلید

من سال هاست که فریاد میزنم

اما هنوز کسی هرگز جواب مرا پس نداد

هرگز کسی جواب مرا پس نداده است

من راهیم من راهیم

به شهر پر از کوچه های عشق

ای راه واره من

در این سفر بگو تو همراه می شوی

من کوله بارت رو بر دوش می کشم تا مرز بندگی

می شویم آن تن گلواره خسته را با آب زندگی

در این سفر بگو تو همراه می شوی

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 ساعت 10:58 |

هم صدا
اگه همصدام بودي
اگه همصدام بودي هيچكي حريفم نمي‌شد
كوه اگه رو شونه‌هام بود كمرم خم نمي‌شد
تو اگه خواسته بودي آخ
تو اگه خواسته بودي تو اگه مونده بودي
موندني ترين بودم عمر صِدام كم نمي‌شد

اگه همصدام بودي
اگه همصدام بودي هيچكي حريفم نمي‌شد
كوه اگه رو شونه‌هام بود كمرم خم نمي‌شد

اگه زخمي مي‌شدم به دست تو مرهم بود
زخم قيمتي من محتاج مرهم نمي‌شد
اگه بارون عزيز با تو بودن مي‌گرفت
گل سرخ قصه‌مون تشنه شبنم نمي‌شد

تو اگه خواسته بودي آخ
تو اگه خواسته بودي تو اگه مونده بودي
موندني‌ترين بودم عمر صدام كم نمي‌شد

تو اگه خواسته بودي آخ
تو اگه خواسته بودي تو اگه مونده بودي
موندني‌ترين بودم عمر صدام كم نمي‌شد

اگه همصدام بودي، آخ اگه همصدام بودي

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 17:27 |

مثل تو
 

saeed23sat4u@yahoo.com

نه از خاکم نه از بادم

نه در بندم نه آزادم

نه آن لیلاترین مجنون

نه شیرینم نه فرهادم

نه از آتش نه از سنگم

نه از روبم نه از زنگم

فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دل تنگم

چه غمگینم چه تنهایم

نه پنهانم نه پیدایم

نه آرامی به شب دارم

نه امیدی به فردایم

چه امیدی چه فردای

چه پنهانی چه پیدای

اگر خوشحال اگر غمگین

چه فرقی داره تنهایی

اگر آبی تر از آبم

اگر هم زاد مهتابم

بدون تو چه بیرنگم

بدون تو چه بیتابم

بیا ازمن رهایم کن

صدایم کن صدایم کن

دلم از دست من خون

بیا از من جدایم کن

                                                   بیا و جدایم کن از تنهایی

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 13:19 |

وابسته
saeed23sat4u@yahoo.com

نگاه میکنم نمیبینم 

چشم مرا هوای تو پر کرده

گوش میکنم نمیشنوم

گوش مرا صدای تو پر کرده

ای چشم من بدون تو نابیناست

ای گوش من بدون تو ناشنواست

با من بمان همیشه بمان با من

با من بمان همیشه بمان با من

*********************************************************************

دوستان خسته نباشید

من چند روزی بود که نتوانستم بیام چند تا امتحان سخت داشتم که به امید خداوند پاسشون کردم از این به بعد قول میدم که زود به زود آپ کنم و ممنون از دوستان خوبی که مرا در این مرحله از زندگیم تنها نگذاشتن و من را با نظر های خوبی که دادن خوشحالم کردن از سوگل خانم و بهار خانم و آقا بهنام زهرا خانم و مریم خانم و سارا خانم و........... دوستانی که مرا در این امر یاری کردند تشکر می کنم  به امید روز های خوب  و سر شار از موفقیت برای این دوستان. 

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 15:0 |

گیتار عشق
saeed

لالالا دیگه بس گل لاله

بهار سرخ امسال مثل هر سال

هنوز تیر و ترکش قلب رو می شناسه

هنوز شب زیر سرب و چکمه می ناله

نخواب آروم گل بی خار و کینه

 نمی بینی نشسته گوله تو سینه

آخه بارون که نیست رگبار باروت

سزای عشقای خوب ما اینه

نترس از گوله دشمن گل لاله

که پوستش زیر پوست سرزمین من

اجاق گرم و سرمای شب سنگر

دلیل تا سپیده رفتن و رفتن  

*********************************************************************

دوستان ولنتاین نتون مبارک باشه و همیشه شاد و سر بلند باشید.

دوست دار شما سعید.

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 13:31 |

راز من

هیچ جز حسرت نباشد کار من

بخت بد،بیگانه ای شد یار من

بی گنه زنجیر بر پایم زدند

وای از این زندان محبت بار من

وای از این چشمی که می کاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در می نهد تا بشنود

شاید آن گمگشته آواز مرا

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست

فکرت آخر از چه رو آشفته است

بی سبب پنهان مکن این راز را

درد گنگی در نگاهت خفته است

گاه می نالد به نزد دیگران

کو دگر آن دختر دیروز نیست

آه،آن خندان لب شاداب من

این زن افسرده مرموز نیست

گاه می کوشد که با جادوی عشق

ره به قلبم افسونم کند

گاه می خواهد که با فر یاد خشم

زین حصار راز بیرون کند

گاه می گوید که:کو،آخر چه شد

آن نگاه مست و افسون کار تو ؟

دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم

 نیست پیدا بر لب تبدار تو

من پریشان دیده می دوزم بر او

بیصدا نالم که اینست آنچه هست

خود نمی دانم که اندوهم ز چیست

زیر لب گویم: چه خوش رفتم ز دست

همزبانی نیست تا بر کویمش

راز این اندوه وحشتبار خیش

بیگمان هر گز کسی چون من نکرد

خیشتن را مایه آزار خیش

از منست این غم که بر جان من است

دیگر این خود کرده را تدبیر نیست

پای در زنجیر می نالم که هیچ

الفتم با حلقه زنجیر نیست

راز مو جودی که دیگر هیچ نیست

جز وجودی نفرت آور بهر تو

آه،اینست آنچه رنجم می دهد

ور نه ،کی ترسم ز خشم و قهر تو 

 

 

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 13:36 |

یا حسین

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 14:30 |

غزل

امشب به قصه دل من گوش میکنی فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

چون سنگها صدای مرا فراموش میکنی

سنگی و ناشنیده فراموش میکنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی

دست مرا که ساقه سبز نوازش است

با برگهای مرده هم آغوش میکنی

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

در شعله مینشانی و مدهوش میکنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من

خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی

تو دره بنفش غروبی که روز را

بر سینه میفشاری و خاموش می کنی

در سایه ها سعید تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 19:32 |

مرد قایقران

نذار ای مرد قایقران تواین دریای ناآرام بمیرم من

دلم در سینه می لرزه تو میدونی تو این بندر اسیرم من

پناهم ده که بال و پر بگیرم من

نجاتم ده که از تنهایی سیرم من

ببر بر او پیامم را بگو سیاد ماهی گیر نشانم را 

بگو امشب به دلدارم پرستوی دلم را در قفس مگزار

بیا با آخرین دیوار قریقی را تو عمر جاودان بسپار

چه شب هایی نشستم تا صحر بیدار

که باز آیی که محتاج تو ام بسیار

صدای بوسه امواج یه آهنگ غم انگیز است چو ماهی هاست

تو این دریای نا آرام چراغ آسمان تاریک و نا پیداست

تو گوش من فقط فریاد ماهی هاست

تو می دونی امیدم دیدن فرداست

چه دل هایی که پژمرده چقدر تنهاست

چه گلهایی که پرپر توی این دریاست

 

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 15:0 |

گل پر پر شده
 

گل

گل پرپرشده توی باد زمستون

 ریشه کرده توی سرزمین ویرون

پر از گرد و غبار ساقه و برگش

سهم اون از آسمون برف و تگرگش

ای اسیر سایه های سرد و تاریک

میرسه ناله شب از دور و نزدیک

آبی رویا تو به سیاهی نفروش

من نمیزارم که بشی اونجا فراموش

آه ای گل تشنه من به آسمون رسیدم

من نقش خدا را روی دیوارها کشیدم  

تا ریشه تو اسیر تو خاک آوای شبم میمونه غمناک

هنوز ابرها سیاه ،آسمون شهر قشنگم

 عمر عشق من تباه از قریب زرد غربت

سرد اما تن ساقه دیگه احساسی نداره

 دیگه سبزی نمیگیره اگه بارون بباره

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ساعت 14:34 |

غولی به نام عقل....
می خواهم عشقت در دل بميرد

می خواهم تا ديگر، در سر، يادت پايان گيرد

چه دعوايي بود... عقل داد می کشيد و دل آروم آروم اشک می ريخت.هيچی نظر عقل رو عوض نمی کرد حتی شفافی اشک های دل، چون تصميمش رو گرفته بود !!! يه پاک کن بزرگ برداشته بود و می خواست اون اسم رو از توی دفتر خاطرات حافظه پاک کنه.

عقل می گفت: ديدی؟؟!! ديدی خولی زود ما رو فراموش کرد؟

دل اشک ريختنش شدت گرفت

عقل می گفت: ديدی؟؟!! ديدی چه بی رحمانه تو رو شکست؟

دل می گفت: اشکالی نداره، می بخشمش!

عقل عصبانی تر داد زد و گفت: چند بار؟ بخشش حدی داره!!

ولی دل دست عقل رو گرفته بود و نمی گذاشت که عقل به طرف اون دفتر خاطرات بره.

عقل گفت: به خاطر خودت اجازه بده اون اسم رو از توی اون دفتر خاطرات حافظه پاک کنم و دل رو به گوشه ای هُل داد.

بالاخره اون اسم رو توی اون دفتر پيدا کرد ولی هر چی با پاک کن روش کشيد حتی کم رنگ هم نشد...! اين چه جوهری بود که باهاش اون اسم رو نوشته بودند؟؟!!!

کم کم اون اسم داشت کم رنگ می شد. عقل فکر کرد داره معجزه می شه، آره شايد معجزه بود چون اون اسم خود به خود داشت کم رنگ تر و کم رنگ تر می شد تا بالاخره اون اسم از توی دفتر خاطرات حافظه محو شد...

عقل از اينکه موفق شده و به خواستش رسيده خوشحال به طرف دل رفت اما هرچی صداش زد دل جواب نداد... آره دل مرده بود اما به چه قيمتی؟؟ به قيمت اينکه عقل به خواستش رسيده؟؟؟!!!!

اينجوریه که عقل به يه غول بی رحم تبديل شده و دل به يه مظلوم که هيچ کس حرفش رو گوش نمی کنه....

کسی که دلش بميره باز هم آدم زنده محسوب می شه؟ ما ای که خيلی راحت دل ديگران رو می شکنيم فقط يه فرقی با قاتل داريم، اونم عرضه ايه که قاتل داره و بلده حداقل يه آلت قتلانه دستش بگيره...

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت 13:25 |

وقتی رفت

وقتی رفتی حاشیه درختامون طلایی بود

ماه تو آسمون بود قهتی روشنایی بود

وقتی رفت غبار نشست رو رویاهای اطلسی

دیگه کسی نشد عاشق چشم های کسی

وقتی رفتی دریا دیگه به ماهی ها نگاه نکرد

ماه دیگه در نیومد ستاره ادعا نکرد

وقتی رفتی لونه هیچ پرنده ای چرا نداشت

واسه رد دلم هیچ کسی رو سراغ نداشت

وقتی رفت پرنده های کوچه بی دونه شدند

عاقلا رفتنش و دیدن و دیوونه شدند

وقتی رفت اشک از شهر چشماش جاری

همون و ازش گرفتن آخه یادگاری بود

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در شنبه شانزدهم دی 1385 ساعت 14:3 |

عشق یعنی....

عشق یعنی رازقی ،

عشق یعنی مست گشتن از شمیم

عشق یعنی آفتاب بی غروب

عشق یعنی آسمان ، یعنی فروغ

عشق یعنی آرزو ، یعنی امید

عشق یعنی روشنی ، یعنی سپید

عشق یعنی غوطه خوردن بین موج

عشق یعنی رد شدن از مرز اوج

عشق یعنی از سپیده تا سحر

عشق یعنی پا نهادن در خطر

عشق یعنی لحظه دیدار یار

عشق یعنی دست در دست نگار

عشق یعنی نغمه های هایده

عشق یعنی رقص آب و آینه

عشق یعنی عقل شد مدهوش تو


عشق یعنی لحظه های بی قرار

عشق یعنی صبر ، یعنی انتظار

عشق یعنی اشتیاق و اضطراب

عشق یعنی دلهره ، یعنی شتاب

عشق یعنی اشک ، یعنی عاطفه

عشق یعنی یادگاری ، خاطره

عشق یعنی لایق مریم شدن

عشق یعنی با خدا همدم شدن

عشق یعنی جام لبریز از شراب

عشق یعنی تشنگی ، یعنی سراب

عشق یعنی خواستن ، له له زدن

عشق یعنی سوختن ، پر پر زدن

عشق یعنی سالهای عمر سخت

عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ

عشق یعنی با "خدایا" ساختن

عشق یعنی چون همیشه "باختن

پس دوستان بیاید عشق رو با حوس اشتباه نگیریم

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در شنبه شانزدهم دی 1385 ساعت 13:27 |

عروسک قصه من
عروسک قصه من گهواره خابت کجاست 
                                                       قصر قشنگ کاغذی پولک آفتابت کجاست

بال و پر نقره ای کفتر عشقمو کی بست        
                                                      آینه طوطی من و سنگ کدوم کینه شکست

عروسک قصه من زخم شکسته با تنت   
                                                     بمیرمت شکسته دل چه بی صداست شکستنت

صدای عشق من و تو که تلخ و گریه آوره        
                                                     تو این سکوت شیشه ای شاید صدای آخره

بعد از من و تو عاشقی شاید به قصه ها بره      
                                                     شاید با مرگ من وتو عاشقی از دنیا بره

عروسک قصه من سوختن من ساختنمه         
                                                    تو این غمار بی غروب بردن من باختنم

عروسک قصه من شکستنت فال منه            
                                                    این سایه همیشگی مرگ که دنبال منه

جفت های عاشق رو ببین از پل آبی می گزرند    
                                                 عروسک قلبشون رو به جشن بوسه می برن

اما برای عشق ما اون لحظه آبی کجاست     
                                                 عروسک قصه من پس شب آ فتابیت کجاست

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت 22:29 |

پرنده عشق
وقتی که رفتم تازه تو میفهمی عاشقی چیه

می شناسی عشق رو بعد من میفهمی عاشقت کیه

عاقبت از غصه تو نقش تو قصه ها میشم

میرم و پیدام نمیشه تنها مثل خدا میشم

وقتی که من عاشق شدم با همه بود و نبود

تو خاب و بیداری نقش دوتا چشم تو بود

من همه جا کنار تو سایه به سایه کوه به کوه

آینه ای که دم به دم با تو نشسته رو به روم

تو جونمی تو عشقمی قشنگ ترین بهانه ای

برای زنده بودنم تو بهترین نشونی

تو بهترین دلیل دل برای بودنم شدی

نبودی از تنم جدا که پاره تنم شدی

پرنده قشنگ من اگه بیای بهار میاد

برای این شکسته دل تو سینه باز قرار میاد 

ستاره ها پایین میان دباره باز سحر میشه

از آسمون و از زمین به من میگن که یار میاد. 

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 ساعت 12:8 |

برای دوستان
ای دوستان مرا دریابید که آخرین نفس هایم را میکشم.

نمیدانم برای چی مگر من گناهی کردم . دل کسی رو آزردم.

قلبم نای تپیدن نداره پا  هایم گامی رو دگر برنمی دارد.

نمی دانم چرا وبرای چی. آدمی هروقت سراقش میروی پر از قصه است.

کسی که نزدیکتر از پیراهنم بود مرا تنها گذاشت و رفت .

کسی که هر روز در هشیاریی و بیداری با من بود مرا تنها گذاشت و رفت

دگر فکر نکرد این قلب من بدون اون برای من نمی تپد

دگر فکر نکرد که پاهای من بدون اون گام بر نمی دارن.

ای دنیا دلم ازت خون دکر این دل نمی خونه

 هنوزم گوشم نوید اومدن میده  اون اندیشه می کنه که دیگر بار می آید.

خدایا ای خدای عاشقا مگر این جهان معجزه نیست دگر بار برایم معجزه کن

برایم معجزه کن که یارم برگردد. که این قلب دوباره بتپد و این پا باز هم گام بردارد.

دوست من که رفت امید وارم با کس دیگری که هست خوش و خرم باشد

ولی یادش باشد که باعث مردن احساس من شد.

                               **************************************

تو شبیه اعتمادی لحظه از پا نشستن

مثل بارونی توی رود تشنگی های تن من

تو یه بخشنده بزرگی توی آغوش ستاره

بزار ذرات تن تو من رو بشناسن دوباره

من پناهنده توی دست هات آرزوی تو رو دارم

زندگیم رو می خواهم به نفس هات بسپارم

باورم کن دیگه این بار نفس آخر من است

تو سفیر مهربونی از دیار گل و بوسه

من آفت زده این جا بی تو میمیره می پوسه

ای تو بانوی سخاوت بهترین شعر محبت

همه خوبی های دنیا  رو به قلبت کردم هجرت

تو همیشگی تو خوش یوم تو مقدسی و مومن

تو نجات منی هر بار از حریم غیر ممکن

تو نهایتی تو صادق تو بدی ها متفاوت

کنج آغوش تو امن با صداقت است

                          امید وارم کسی مثل من اسیر عشق و تنهای نشود ای دوستان

 

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در سه شنبه دوازدهم دی 1385 ساعت 11:10 |

سخنان دل تنهایم

هرشب وقتی تنها ميشم حس ميکنم پيشه منی

دوباره گريم ميگيره انگار تو اغوشه منی

روم نميشه نيگات کنم وقتی که اشک تو چشامه

تو ديگه نيستی پيشه من انگار دستات تو دستامه

بارون ميباره و تو رو دوباره پيشم ميبينم

اشک تو چشام حلقه ميشه دوباره تنها ميشينم

قول بده وقتی تنها ميشم بازم بيای کناره من

شبای جمعه که ميای ميای سر مزار من

دوباره باز ياده چشات زمزمه نبودنه

ببين که عاقبت چی شد قصه با تو بودنه

خاک سر مزار من نشونی از نبودنه

دستای نامردمه شهر چرا ازم ربودنت

بزیر خاکمو هنوز نرفتی از خيال من

غصه نخور سياه نپوش گريه نکن برای من

ديگه فقط ارزومه بارون بباره رو تنم

دوباره لحظه ها سپرد به باده رفتنم

ديگه فقط ارزومه بارون بباره رو تنم

رو سنگه قبرم بنويس تنها ترين تنها منم

 - تنها ترین تنها  

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در یکشنبه دهم دی 1385 ساعت 12:26 |

اشعار و سخنان دلم

عشق يعنی با افق يک دل شدن

           يـا لباسی از شقايق دوختن

                 عشق يعنی با وجود خستگی

                         بر سر پروانهء دل سوختن

 

عشق يعنی داستــانی نـا تـمــام

        عشق يعنـی کلمه ای بـی انـتـهـا

               عشق يعنی گفتن ازاحساس موج

                      در کــنـار حسـرت پـروانـه ها

 

عشق يعنـی آه سرخ لالـه هـا

       عشق يعنی حرف پنهان در نگاه

                عشق يعنـی تـرجـمـان يک نـفس

                         عمق سـايـه روشن دشت پگـاه

 

عشق يعنـی قـصـهء يک آرزو

       عشق يـعـنـی ابـتـدای يک غـروب

                 عشـق يـعـنـی تکـه ای از آسمـان

                        عشق يعنی وصف يک انسان

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در یکشنبه دهم دی 1385 ساعت 12:23 |

خورشید خانم

خورشيد خانم بيا دلم گرفته

گفته بودي يه روز شده يه هفته

رفتي و تو دل شباي غربت

يادت هنوز از دل من نرفته

چشماي معصوم منو نگا كن

اشكاي انتظارمو جدا كن

عمريه دل به پاي تو نشسته

هر جا كه رفتي باز منو صدا كن

شب كه ميشه گوش ميسپارم به جاده

تا بشنوم صداي پاي تو رو

تو دل اين شباي تار و دلگير

كي مي تونه پر كنه جاي تو رو

منتظر ديدن تو بيا كه

جون مي گيرن با نورتو دقايق

ابرارو پس بزن بتاب دوباره

خورشيد خانم منم درخت عاشق

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در یکشنبه دهم دی 1385 ساعت 12:17 |

تو مثل هیچ کس نبودی

 

يه سلام موند و يه نامه بعد از آخرين نگاهت

بعد از آخرين سكوت و بعد از آخرين گناهت

 

نميشد ندم جوابي به يه عمر نا مهربوني

خب منم دوست ندارم بهتره اينو بدوني

 

اعتمادم رو شكستي با غرور و بي وفايي

باورم نميشه اما تو هم مثله آدمايي

 

نه فرشته اي نه خورشيد، نه نگاه نور مهتاب

تو نه عاشقي نه بي عشق، توي شبها شدي بيتاب

 

تو مثه هيچكي نبودي، شدي اما مثله مردم

با دل شكستة من، سرد شدي و بي تفاهم

 

ميذارم به پاي تقدير غربتت رو با نگاهم

تو ببخش به رسم خوبي هر چي بوده اشتباهم

 

واسه يارگار آخر جا ميذارم روي ديوار

بهترين معجزه بودي، رفتي پس خدانگهدار

 

از يه عابر غريبه با يه قلب بي ستاره

به نگاه خسته اي كه ميدونم دوسم نداره

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در یکشنبه دهم دی 1385 ساعت 12:10 |

وصیت من
سازنده ترین کلمه" گذشت" است... آن را تمرین کن
پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.
بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش.
سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن.
خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن.
ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر.
بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش.
سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.
روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.
ضعیف ترین کلمه "حسرت"است... آن را نخور.
تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه "غرور"است... بشکنش.
سست ترین کلمه "شانس"است... به امید آن نباش.
شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.
لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.
حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگیر.
ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده.
اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن.
بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی"است... مراقب آن باش.
دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.
زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش.
زشت ترین کلمه "دورویی"است... یک رنگ باش.
ویرانگرترین کلمه "تمسخر"است... دوست داری با تو چنین کنند؟
موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو.
آرام ترین کلمه "آرامش"است... به آن برس.
عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن.
دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت"است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود.
سخت ترین کلمه "غیرممکن"است... وجود ندارد.
مخرب ترین کلمه "شتابزدگی"است...مواظب پلهای پشت سرت باش.
تاریک ترین کلمه "نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن.
کشنده ترین کلمه "اضطراب"است...آن را نادیده بگیر.
صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.
بی ارزش ترین کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر.
ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن.
قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"آست... راز زیبائی در آن نهفته است.
تمیزترین کلمه "پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست.
رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان.
تنهاترین کلمه "گوشه گیری"است...بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.
محرک ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است.
.... و هدفمندترین کلمه "موفقیت"است... پس پیش به سوی آن
|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در شنبه نهم دی 1385 ساعت 12:25 |

تولد من ......

من اومدم به دنیا که عاشق تو باشم
خدا کنه بتونم که لایق تو باش.....

 

يه ساله ديگه گذشت و تو نيومدی کنارم... ولی هنوز عاشقت هستم...

اين دل عاشق من عاشقته هنوزم
نميدوني عزيزم چي آوردي بروزم

عاشقتم هنوزم.....

عاشقتم هنوزم....

عاشقتم هنوزم...

 

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در شنبه نهم دی 1385 ساعت 12:21 |

سلطان اشك

یه نفر مثه پرنده پر کشید تا اوج احساس

رو تن تاریک شبهام می درخشید مثه الماس

با صداش غربت اشکو با دو چشمم آشنا کرد

با نشاط تلخ شعراش منو به عشق مبتلا کرد

تب سرد اون صدا ، همدم شبْ غصه هام بود

لحظه لحظه ی ترانه ش ، خط به خط قصه هام بود

  زخم اون حنجره ی پیر ؛ مرهم و دلدار من شد

آتشینه ی کلامش آب سردی بر تن تب دار من شد

وقتیکه ناله سر میاد قناری بی صدا می شد

طلاتم وحشی موج ، آروم و دلربا می شد

وقتیکه زَجه میکشید هر واژه ای ترانه بود

قلب خالی از عشق ، انگار که عاشقانه بود

وقتی میگفت محبت ، خورشیدِ عشق افروزه

آتش شمع خاموش میشد که پروانه نسوزه

وقتی تو جشن شعر و شور چشمو به اشک مهمون میکرد

زندون بغض و ماتمو ، با یک نگاه ویرون میکرد

توی دیار عاشقی ، برده ی آرزو هاست

تو سرزمین احساس سلطان اشک چشماست

حکم ترانه هایش اعدام ظلم و شب بود

تبعید قفس ها ! سنگسار آتش و دود

از بذر اون صدا که ؛ تو ذهنم مونده باقی

بیابون وجودم پر شده از گلبوته ی اقاقی

حالا ، انگار که غریبه س ، یار شبهام تا سپیده

از اون ناله های جاوید دیگه رنگ عشق پریده

اونکه آرامش من بود ، توی اوج بی قراری

یه کوله بار ترانه گذاشته یادگاری

|+| نوشته شده توسط سعيد احمدي در شنبه نهم دی 1385 ساعت 10:18 |

هم نفس

توی یه کویر بی آب ، توی یه صحرای دل گیر

یه درخت تن شکسته، شده با تنهایی درگیر

یه درخت کهنه اما سرفراز ، یه درخت تشنه اما بی نیاز

که فقط دستاشو رو به آسمون کرده دراز

شب به شب تو خواب میبینه که کویر غرق تو بارون

زیر بوسه های رگبار ، تن خسته ش میگیره جون

چشم ابرا پر اشکه , آسمون بخیله اما

میخواد محتاجش بمونه  تک درخت قصه ی ما

تو هجوم بی کسی ها ، باخودش تنها میشینه

اما تو یه صبح زیبا ،، رو تنش یه برگ میبینه

یه برگ کوچیک و خوش رنگ ، یه برگ سبز و بهاری

حالا تو کویر غربت ، درخت هم داره یه یاری

دم به دم ، به برگ میگه تا ابد هم نفسم باش

توی این بی کسیهام ، حالا تو همه کسم باش

نه دیگه تو فکر ابره ،، نه تو فکر آسمونه

تشنگی رفته ز یادش ، فقط از برگش میخونه

اول قصه انگار چه خوب و شاده !

اما آخر فصل پیروزی بارون و باده

تنگ یه غروب غمناک آسمون حسود میشه

خورشید پرنور ، اما غرق ابر و دود میشه

چشم آسمون گریست و همه جا رو آب دریده

این همون رویایی بود که درخت توی خواب میدیده

اما این درخت خسته ، چشماشو از ترس بسته

تو هراس که نبینه برگو بی جون و شکسته

اما قطره های بی رحم ، تنِ برگو می شکونن

اونو تو آتیش بارون ، می زنند و می سوزنن

خشم آسمون پردرد بعد از اون تموم میشه

همه ی اشک تو ابرا واسه هیچ حروم میشه

دیگه تک درخت قصه دستاشو اورده پایین

دنبال برگش میگرده ؛ رو تن خیس زمین

تن برگ روی زمین نیست ، اما عطرش مونده در یاد

برگ کوچیک و شکسته ، حالا دیگه رفته بر باد

آسمون میگه به درخت که ببین یارت چه زود رفت

حالا من موندم کنارت ، اونکه عاشقت نبود ، رفت