تبليغاتX
بازنده عاشق

بازنده عاشق

عاشقانه

نذار ای مرد قایقران تواین دریای ناآرام بمیرم من

دلم در سینه می لرزه تو میدونی تو این بندر اسیرم من

پناهم ده که بال و پر بگیرم من

نجاتم ده که از تنهایی سیرم من

ببر بر او پیامم را بگو سیاد ماهی گیر نشانم را 

بگو امشب به دلدارم پرستوی دلم را در قفس مگزار

بیا با آخرین دیوار قریقی را تو عمر جاودان بسپار

چه شب هایی نشستم تا صحر بیدار

که باز آیی که محتاج تو ام بسیار

صدای بوسه امواج یه آهنگ غم انگیز است چو ماهی هاست

تو این دریای نا آرام چراغ آسمان تاریک و نا پیداست

تو گوش من فقط فریاد ماهی هاست

تو می دونی امیدم دیدن فرداست

چه دل هایی که پژمرده چقدر تنهاست

چه گلهایی که پرپر توی این دریاست

 

+نوشته شده در شنبه 1385/10/30ساعت15:0توسط سعيد احمدي | |

 

گل

گل پرپرشده توی باد زمستون

 ریشه کرده توی سرزمین ویرون

پر از گرد و غبار ساقه و برگش

سهم اون از آسمون برف و تگرگش

ای اسیر سایه های سرد و تاریک

میرسه ناله شب از دور و نزدیک

آبی رویا تو به سیاهی نفروش

من نمیزارم که بشی اونجا فراموش

آه ای گل تشنه من به آسمون رسیدم

من نقش خدا را روی دیوارها کشیدم  

تا ریشه تو اسیر تو خاک آوای شبم میمونه غمناک

هنوز ابرها سیاه ،آسمون شهر قشنگم

 عمر عشق من تباه از قریب زرد غربت

سرد اما تن ساقه دیگه احساسی نداره

 دیگه سبزی نمیگیره اگه بارون بباره

+نوشته شده در دوشنبه 1385/10/25ساعت14:34توسط سعيد احمدي | |

می خواهم عشقت در دل بميرد

می خواهم تا ديگر، در سر، يادت پايان گيرد

چه دعوايي بود... عقل داد می کشيد و دل آروم آروم اشک می ريخت.هيچی نظر عقل رو عوض نمی کرد حتی شفافی اشک های دل، چون تصميمش رو گرفته بود !!! يه پاک کن بزرگ برداشته بود و می خواست اون اسم رو از توی دفتر خاطرات حافظه پاک کنه.

عقل می گفت: ديدی؟؟!! ديدی خولی زود ما رو فراموش کرد؟

دل اشک ريختنش شدت گرفت

عقل می گفت: ديدی؟؟!! ديدی چه بی رحمانه تو رو شکست؟

دل می گفت: اشکالی نداره، می بخشمش!

عقل عصبانی تر داد زد و گفت: چند بار؟ بخشش حدی داره!!

ولی دل دست عقل رو گرفته بود و نمی گذاشت که عقل به طرف اون دفتر خاطرات بره.

عقل گفت: به خاطر خودت اجازه بده اون اسم رو از توی اون دفتر خاطرات حافظه پاک کنم و دل رو به گوشه ای هُل داد.

بالاخره اون اسم رو توی اون دفتر پيدا کرد ولی هر چی با پاک کن روش کشيد حتی کم رنگ هم نشد...! اين چه جوهری بود که باهاش اون اسم رو نوشته بودند؟؟!!!

کم کم اون اسم داشت کم رنگ می شد. عقل فکر کرد داره معجزه می شه، آره شايد معجزه بود چون اون اسم خود به خود داشت کم رنگ تر و کم رنگ تر می شد تا بالاخره اون اسم از توی دفتر خاطرات حافظه محو شد...

عقل از اينکه موفق شده و به خواستش رسيده خوشحال به طرف دل رفت اما هرچی صداش زد دل جواب نداد... آره دل مرده بود اما به چه قيمتی؟؟ به قيمت اينکه عقل به خواستش رسيده؟؟؟!!!!

اينجوریه که عقل به يه غول بی رحم تبديل شده و دل به يه مظلوم که هيچ کس حرفش رو گوش نمی کنه....

کسی که دلش بميره باز هم آدم زنده محسوب می شه؟ ما ای که خيلی راحت دل ديگران رو می شکنيم فقط يه فرقی با قاتل داريم، اونم عرضه ايه که قاتل داره و بلده حداقل يه آلت قتلانه دستش بگيره...

+نوشته شده در یکشنبه 1385/10/17ساعت13:25توسط سعيد احمدي | |

وقتی رفتی حاشیه درختامون طلایی بود

ماه تو آسمون بود قهتی روشنایی بود

وقتی رفت غبار نشست رو رویاهای اطلسی

دیگه کسی نشد عاشق چشم های کسی

وقتی رفتی دریا دیگه به ماهی ها نگاه نکرد

ماه دیگه در نیومد ستاره ادعا نکرد

وقتی رفتی لونه هیچ پرنده ای چرا نداشت

واسه رد دلم هیچ کسی رو سراغ نداشت

وقتی رفت پرنده های کوچه بی دونه شدند

عاقلا رفتنش و دیدن و دیوونه شدند

وقتی رفت اشک از شهر چشماش جاری

همون و ازش گرفتن آخه یادگاری بود

+نوشته شده در شنبه 1385/10/16ساعت14:3توسط سعيد احمدي | |

عشق یعنی رازقی ،

عشق یعنی مست گشتن از شمیم

عشق یعنی آفتاب بی غروب

عشق یعنی آسمان ، یعنی فروغ

عشق یعنی آرزو ، یعنی امید

عشق یعنی روشنی ، یعنی سپید

عشق یعنی غوطه خوردن بین موج

عشق یعنی رد شدن از مرز اوج

عشق یعنی از سپیده تا سحر

عشق یعنی پا نهادن در خطر

عشق یعنی لحظه دیدار یار

عشق یعنی دست در دست نگار

عشق یعنی نغمه های هایده

عشق یعنی رقص آب و آینه

عشق یعنی عقل شد مدهوش تو


عشق یعنی لحظه های بی قرار

عشق یعنی صبر ، یعنی انتظار

عشق یعنی اشتیاق و اضطراب

عشق یعنی دلهره ، یعنی شتاب

عشق یعنی اشک ، یعنی عاطفه

عشق یعنی یادگاری ، خاطره

عشق یعنی لایق مریم شدن

عشق یعنی با خدا همدم شدن

عشق یعنی جام لبریز از شراب

عشق یعنی تشنگی ، یعنی سراب

عشق یعنی خواستن ، له له زدن

عشق یعنی سوختن ، پر پر زدن

عشق یعنی سالهای عمر سخت

عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ

عشق یعنی با "خدایا" ساختن

عشق یعنی چون همیشه "باختن

پس دوستان بیاید عشق رو با حوس اشتباه نگیریم

+نوشته شده در شنبه 1385/10/16ساعت13:27توسط سعيد احمدي | |

عروسک قصه من گهواره خابت کجاست 
                                                       قصر قشنگ کاغذی پولک آفتابت کجاست

بال و پر نقره ای کفتر عشقمو کی بست        
                                                      آینه طوطی من و سنگ کدوم کینه شکست

عروسک قصه من زخم شکسته با تنت   
                                                     بمیرمت شکسته دل چه بی صداست شکستنت

صدای عشق من و تو که تلخ و گریه آوره        
                                                     تو این سکوت شیشه ای شاید صدای آخره

بعد از من و تو عاشقی شاید به قصه ها بره      
                                                     شاید با مرگ من وتو عاشقی از دنیا بره

عروسک قصه من سوختن من ساختنمه         
                                                    تو این غمار بی غروب بردن من باختنم

عروسک قصه من شکستنت فال منه            
                                                    این سایه همیشگی مرگ که دنبال منه

جفت های عاشق رو ببین از پل آبی می گزرند    
                                                 عروسک قلبشون رو به جشن بوسه می برن

اما برای عشق ما اون لحظه آبی کجاست     
                                                 عروسک قصه من پس شب آ فتابیت کجاست

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/10/14ساعت22:29توسط سعيد احمدي | |

وقتی که رفتم تازه تو میفهمی عاشقی چیه

می شناسی عشق رو بعد من میفهمی عاشقت کیه

عاقبت از غصه تو نقش تو قصه ها میشم

میرم و پیدام نمیشه تنها مثل خدا میشم

وقتی که من عاشق شدم با همه بود و نبود

تو خاب و بیداری نقش دوتا چشم تو بود

من همه جا کنار تو سایه به سایه کوه به کوه

آینه ای که دم به دم با تو نشسته رو به روم

تو جونمی تو عشقمی قشنگ ترین بهانه ای

برای زنده بودنم تو بهترین نشونی

تو بهترین دلیل دل برای بودنم شدی

نبودی از تنم جدا که پاره تنم شدی

پرنده قشنگ من اگه بیای بهار میاد

برای این شکسته دل تو سینه باز قرار میاد 

ستاره ها پایین میان دباره باز سحر میشه

از آسمون و از زمین به من میگن که یار میاد. 

+نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/13ساعت12:8توسط سعيد احمدي | |

ای دوستان مرا دریابید که آخرین نفس هایم را میکشم.

نمیدانم برای چی مگر من گناهی کردم . دل کسی رو آزردم.

قلبم نای تپیدن نداره پا  هایم گامی رو دگر برنمی دارد.

نمی دانم چرا وبرای چی. آدمی هروقت سراقش میروی پر از قصه است.

کسی که نزدیکتر از پیراهنم بود مرا تنها گذاشت و رفت .

کسی که هر روز در هشیاریی و بیداری با من بود مرا تنها گذاشت و رفت

دگر فکر نکرد این قلب من بدون اون برای من نمی تپد

دگر فکر نکرد که پاهای من بدون اون گام بر نمی دارن.

ای دنیا دلم ازت خون دکر این دل نمی خونه

 هنوزم گوشم نوید اومدن میده  اون اندیشه می کنه که دیگر بار می آید.

خدایا ای خدای عاشقا مگر این جهان معجزه نیست دگر بار برایم معجزه کن

برایم معجزه کن که یارم برگردد. که این قلب دوباره بتپد و این پا باز هم گام بردارد.

دوست من که رفت امید وارم با کس دیگری که هست خوش و خرم باشد

ولی یادش باشد که باعث مردن احساس من شد.

                               **************************************

تو شبیه اعتمادی لحظه از پا نشستن

مثل بارونی توی رود تشنگی های تن من

تو یه بخشنده بزرگی توی آغوش ستاره

بزار ذرات تن تو من رو بشناسن دوباره

من پناهنده توی دست هات آرزوی تو رو دارم

زندگیم رو می خواهم به نفس هات بسپارم

باورم کن دیگه این بار نفس آخر من است

تو سفیر مهربونی از دیار گل و بوسه

من آفت زده این جا بی تو میمیره می پوسه

ای تو بانوی سخاوت بهترین شعر محبت

همه خوبی های دنیا  رو به قلبت کردم هجرت

تو همیشگی تو خوش یوم تو مقدسی و مومن

تو نجات منی هر بار از حریم غیر ممکن

تو نهایتی تو صادق تو بدی ها متفاوت

کنج آغوش تو امن با صداقت است

                          امید وارم کسی مثل من اسیر عشق و تنهای نشود ای دوستان

 

+نوشته شده در سه شنبه 1385/10/12ساعت11:10توسط سعيد احمدي | |

هرشب وقتی تنها ميشم حس ميکنم پيشه منی

دوباره گريم ميگيره انگار تو اغوشه منی

روم نميشه نيگات کنم وقتی که اشک تو چشامه

تو ديگه نيستی پيشه من انگار دستات تو دستامه

بارون ميباره و تو رو دوباره پيشم ميبينم

اشک تو چشام حلقه ميشه دوباره تنها ميشينم

قول بده وقتی تنها ميشم بازم بيای کناره من

شبای جمعه که ميای ميای سر مزار من

دوباره باز ياده چشات زمزمه نبودنه

ببين که عاقبت چی شد قصه با تو بودنه

خاک سر مزار من نشونی از نبودنه

دستای نامردمه شهر چرا ازم ربودنت

بزیر خاکمو هنوز نرفتی از خيال من

غصه نخور سياه نپوش گريه نکن برای من

ديگه فقط ارزومه بارون بباره رو تنم

دوباره لحظه ها سپرد به باده رفتنم

ديگه فقط ارزومه بارون بباره رو تنم

رو سنگه قبرم بنويس تنها ترين تنها منم

 - تنها ترین تنها  

+نوشته شده در یکشنبه 1385/10/10ساعت12:26توسط سعيد احمدي | |

عشق يعنی با افق يک دل شدن

           يـا لباسی از شقايق دوختن

                 عشق يعنی با وجود خستگی

                         بر سر پروانهء دل سوختن

 

عشق يعنی داستــانی نـا تـمــام

        عشق يعنـی کلمه ای بـی انـتـهـا

               عشق يعنی گفتن ازاحساس موج

                      در کــنـار حسـرت پـروانـه ها

 

عشق يعنـی آه سرخ لالـه هـا

       عشق يعنی حرف پنهان در نگاه

                عشق يعنـی تـرجـمـان يک نـفس

                         عمق سـايـه روشن دشت پگـاه

 

عشق يعنـی قـصـهء يک آرزو

       عشق يـعـنـی ابـتـدای يک غـروب

                 عشـق يـعـنـی تکـه ای از آسمـان

                        عشق يعنی وصف يک انسان

+نوشته شده در یکشنبه 1385/10/10ساعت12:23توسط سعيد احمدي | |

خورشيد خانم بيا دلم گرفته

گفته بودي يه روز شده يه هفته

رفتي و تو دل شباي غربت

يادت هنوز از دل من نرفته

چشماي معصوم منو نگا كن

اشكاي انتظارمو جدا كن

عمريه دل به پاي تو نشسته

هر جا كه رفتي باز منو صدا كن

شب كه ميشه گوش ميسپارم به جاده

تا بشنوم صداي پاي تو رو

تو دل اين شباي تار و دلگير

كي مي تونه پر كنه جاي تو رو

منتظر ديدن تو بيا كه

جون مي گيرن با نورتو دقايق

ابرارو پس بزن بتاب دوباره

خورشيد خانم منم درخت عاشق

+نوشته شده در یکشنبه 1385/10/10ساعت12:17توسط سعيد احمدي | |

 

يه سلام موند و يه نامه بعد از آخرين نگاهت

بعد از آخرين سكوت و بعد از آخرين گناهت

 

نميشد ندم جوابي به يه عمر نا مهربوني

خب منم دوست ندارم بهتره اينو بدوني

 

اعتمادم رو شكستي با غرور و بي وفايي

باورم نميشه اما تو هم مثله آدمايي

 

نه فرشته اي نه خورشيد، نه نگاه نور مهتاب

تو نه عاشقي نه بي عشق، توي شبها شدي بيتاب

 

تو مثه هيچكي نبودي، شدي اما مثله مردم

با دل شكستة من، سرد شدي و بي تفاهم

 

ميذارم به پاي تقدير غربتت رو با نگاهم

تو ببخش به رسم خوبي هر چي بوده اشتباهم

 

واسه يارگار آخر جا ميذارم روي ديوار

بهترين معجزه بودي، رفتي پس خدانگهدار

 

از يه عابر غريبه با يه قلب بي ستاره

به نگاه خسته اي كه ميدونم دوسم نداره

+نوشته شده در یکشنبه 1385/10/10ساعت12:10توسط سعيد احمدي | |

سازنده ترین کلمه" گذشت" است... آن را تمرین کن
پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.
بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش.
سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن.
خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن.
ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر.
بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش.
سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.
روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.
ضعیف ترین کلمه "حسرت"است... آن را نخور.
تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه "غرور"است... بشکنش.
سست ترین کلمه "شانس"است... به امید آن نباش.
شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.
لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.
حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگیر.
ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده.
اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن.
بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی"است... مراقب آن باش.
دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.
زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش.
زشت ترین کلمه "دورویی"است... یک رنگ باش.
ویرانگرترین کلمه "تمسخر"است... دوست داری با تو چنین کنند؟
موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو.
آرام ترین کلمه "آرامش"است... به آن برس.
عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن.
دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت"است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود.
سخت ترین کلمه "غیرممکن"است... وجود ندارد.
مخرب ترین کلمه "شتابزدگی"است...مواظب پلهای پشت سرت باش.
تاریک ترین کلمه "نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن.
کشنده ترین کلمه "اضطراب"است...آن را نادیده بگیر.
صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.
بی ارزش ترین کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر.
ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن.
قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"آست... راز زیبائی در آن نهفته است.
تمیزترین کلمه "پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست.
رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان.
تنهاترین کلمه "گوشه گیری"است...بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.
محرک ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است.
.... و هدفمندترین کلمه "موفقیت"است... پس پیش به سوی آن

+نوشته شده در شنبه 1385/10/09ساعت12:25توسط سعيد احمدي | |

من اومدم به دنیا که عاشق تو باشم
خدا کنه بتونم که لایق تو باش.....

 

يه ساله ديگه گذشت و تو نيومدی کنارم... ولی هنوز عاشقت هستم...

اين دل عاشق من عاشقته هنوزم
نميدوني عزيزم چي آوردي بروزم

عاشقتم هنوزم.....

عاشقتم هنوزم....

عاشقتم هنوزم...

 

+نوشته شده در شنبه 1385/10/09ساعت12:21توسط سعيد احمدي | |

یه نفر مثه پرنده پر کشید تا اوج احساس

رو تن تاریک شبهام می درخشید مثه الماس

با صداش غربت اشکو با دو چشمم آشنا کرد

با نشاط تلخ شعراش منو به عشق مبتلا کرد

تب سرد اون صدا ، همدم شبْ غصه هام بود

لحظه لحظه ی ترانه ش ، خط به خط قصه هام بود

  زخم اون حنجره ی پیر ؛ مرهم و دلدار من شد

آتشینه ی کلامش آب سردی بر تن تب دار من شد

وقتیکه ناله سر میاد قناری بی صدا می شد

طلاتم وحشی موج ، آروم و دلربا می شد

وقتیکه زَجه میکشید هر واژه ای ترانه بود

قلب خالی از عشق ، انگار که عاشقانه بود

وقتی میگفت محبت ، خورشیدِ عشق افروزه

آتش شمع خاموش میشد که پروانه نسوزه

وقتی تو جشن شعر و شور چشمو به اشک مهمون میکرد

زندون بغض و ماتمو ، با یک نگاه ویرون میکرد

توی دیار عاشقی ، برده ی آرزو هاست

تو سرزمین احساس سلطان اشک چشماست

حکم ترانه هایش اعدام ظلم و شب بود

تبعید قفس ها ! سنگسار آتش و دود

از بذر اون صدا که ؛ تو ذهنم مونده باقی

بیابون وجودم پر شده از گلبوته ی اقاقی

حالا ، انگار که غریبه س ، یار شبهام تا سپیده

از اون ناله های جاوید دیگه رنگ عشق پریده

اونکه آرامش من بود ، توی اوج بی قراری

یه کوله بار ترانه گذاشته یادگاری

+نوشته شده در شنبه 1385/10/09ساعت10:18توسط سعيد احمدي | |

توی یه کویر بی آب ، توی یه صحرای دل گیر

یه درخت تن شکسته، شده با تنهایی درگیر

یه درخت کهنه اما سرفراز ، یه درخت تشنه اما بی نیاز

که فقط دستاشو رو به آسمون کرده دراز

شب به شب تو خواب میبینه که کویر غرق تو بارون

زیر بوسه های رگبار ، تن خسته ش میگیره جون

چشم ابرا پر اشکه , آسمون بخیله اما

میخواد محتاجش بمونه  تک درخت قصه ی ما

تو هجوم بی کسی ها ، باخودش تنها میشینه

اما تو یه صبح زیبا ،، رو تنش یه برگ میبینه

یه برگ کوچیک و خوش رنگ ، یه برگ سبز و بهاری

حالا تو کویر غربت ، درخت هم داره یه یاری

دم به دم ، به برگ میگه تا ابد هم نفسم باش

توی این بی کسیهام ، حالا تو همه کسم باش

نه دیگه تو فکر ابره ،، نه تو فکر آسمونه

تشنگی رفته ز یادش ، فقط از برگش میخونه

اول قصه انگار چه خوب و شاده !

اما آخر فصل پیروزی بارون و باده

تنگ یه غروب غمناک آسمون حسود میشه

خورشید پرنور ، اما غرق ابر و دود میشه

چشم آسمون گریست و همه جا رو آب دریده

این همون رویایی بود که درخت توی خواب میدیده

اما این درخت خسته ، چشماشو از ترس بسته

تو هراس که نبینه برگو بی جون و شکسته

اما قطره های بی رحم ، تنِ برگو می شکونن

اونو تو آتیش بارون ، می زنند و می سوزنن

خشم آسمون پردرد بعد از اون تموم میشه

همه ی اشک تو ابرا واسه هیچ حروم میشه

دیگه تک درخت قصه دستاشو اورده پایین

دنبال برگش میگرده ؛ رو تن خیس زمین

تن برگ روی زمین نیست ، اما عطرش مونده در یاد

برگ کوچیک و شکسته ، حالا دیگه رفته بر باد

آسمون میگه به درخت که ببین یارت چه زود رفت

حالا من موندم کنارت ، اونکه عاشقت نبود ، رفت

تک درخت میگه نمیخوام کسی شه هم نفس من

که واسه کینه و نفرت بده به باد همه کس من

بعد از اون ، درخت پوسید و تنش سهم زمین شد

آخر دلبستگی و آخر قصه همین شد

+نوشته شده در شنبه 1385/10/09ساعت10:17توسط سعيد احمدي | |

شب به گلستان تنها منتظرت بودم
باده نا کامی در هجر تو پیمودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم
وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم
منتظرت بودم منتظرت بودم


بودم همه شب دیده به ره تا به سحر گاه
ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه


غمها به سر آمد زنگ غم دوران از دل بزدودم
منتظرت بودم منتظرت بودم

پیش گلها شاد و شیدا می خرامید آن قامت موزونت
فتنه دوران دیده تو از دل و جان من شده مفتونت

در آن عشق و جنون مفتون تو بودم
اکنون از دل من بشنو تو سرودم
منتظرت بودم منتظرت بودم

منتظرت بودم منتظرت بودم شب انتظار

+نوشته شده در شنبه 1385/10/09ساعت10:10توسط سعيد احمدي | |

     

     منم اون واژه ی عاشق، تو صدای از تو گفتن

     یه سکوت عاشقانه...واسه ی از تو شنفتن

     با تو لحظه لحظه مردن: یعنی زنده بودن من

     توی پاییز و زمستون...یه بهار از تو شکفتن

      حالا این قلم تو دستم  واسه ی تو می نویسه

      حالا که چشمای خستم  از غم عشق تو خیسه

       منم اون عطر همیشه...تو هوای بودن تو

       دفتری پر از ترانه...از تب سرودن تو

       نمی خوام که حتی یک دم، نفسم تیرگی باشه

       روح من آینه می شه  با غبار زدودن تو

        حالا این قلم تو دستم  واسه ی تو می نویسه

        حالا که چشمای خستم  از غم عشق تو خیسه

        من کجای سرنوشتم  به حضور تو رسیدم

        تو کدوم لحظه ی زیبا  چشمای نازتو دیدم

        من کجای زندگیمو  به وجود تو سپردم

        طعم با تو بودن و من..از کدوم لحظه چشیدم

         حالا این قلم تو دستم  واسه ی تو می نویسه

         حالا که چشمای خستم  از غم عشق تو خیسه

        من دچار یه جنونم: عطش یه بی قراری

        که دلم می خواد  فقط تو  روی تشنگیم بباری

         گریه های عاشقانه م، پر عطر خواستنت شد

        به چشای من نگا کن...بگو تنهام نمی ذاری

        حالا این قلم تو دستم  واسه ی تو می نویسه

        حالا که چشمای خستم  از غم عشق تو خیسه

     

+نوشته شده در شنبه 1385/10/09ساعت10:0توسط سعيد احمدي | |

خوش باوران  زحمت کشان  در خوابند
شب به دستان  بت پرستان  بیدار
ای جانبازان  رزمندگان  اکنون کجایید
انسانی مرد
انسانی رفت
آزادی کو
یکی آمد  با پتک سیاه  پرواز را کشت

ای طلوع خونین از شب تو بگریز
صبح خونبار در خون من با نور آمیز
هم خاک من  هم وطنم  یک دو برپاخیز
شب فرو ریز  با نور آمیز  ای هم صدا
تو دستات خورشید  بر لبهات امید
بر دشمن بستیز  بر دشمن بستیز

خوش باوران  زحمت کشان  در خوابند
شب به دستان  بت پرستان  بیدار
ای جانبازان  رزمندگان  اکنون کجایید
انسانی مرد
انسانی رفت
آزادی کو
یکی آمد  با پتک سیاه  پرواز را کشت
ای طلوع خونین از شب تو بگریز
صبح خونبار در خون من با نور آمیز
هم خاک من  هم وطنم  یک دو برپا خیز
شب فرو ریز  با نور آمیز  ای هم صدا
تو دستات خورشید  بر لبهات امید
بر دشمن بستیز
تو دستات خورشید  بر لبهات امید
بر دشمن بستیز  بر دشمن بستیز  بر دشمن بستیز

+نوشته شده در شنبه 1385/10/09ساعت9:55توسط سعيد احمدي | |

  دلم مثل دلت خونه شقایق
چشام دریای بارونه شقایق
مثل مردن میمونه دل بریدن
ولی دل بستن آسونه شقایق
شقایق درد من یکی دو تا نیست
آخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خون من رو دستاش
که حتی یک نفس از من جدا نیست
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

شقایق اینجا من خیلی غریبم
آخه اینجا کسی عاشق نمیشه
عزای عشق غصه اش جنس کوهه
دل ویرون من از جنس شیشه
شقایق آخرین عاشق تو بودی
تو مردی و پس از تو عاشقی مرد
تو رو آخر سراب و عشق و حسرت
ته گلخونه های بی کسی برد
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

دویدیم و دویدیم و دویدیم
به شبهای پر از قصه رسیدیم
گره زد سرنوشتامونو تقدیر
ولی ما عاقبت از هم بریدیم
شقایق جای تو دشت خدا بود
نه تو گلدون نه توی قصه ها بود
حالا از تو فقط این مونده باقی
که سالار تمومه عاشقایی
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

                                                                                              داريوش اقبالي

+نوشته شده در شنبه 1385/10/09ساعت9:43توسط سعيد احمدي | |

 من هنوز خواب می بینم
که دوره دوره ی وفاست
که اعتبار عشق به جاست
دنیا به کام آدماست
من هنوزم خواب می بینم

من هنوز خواب می بینم
که این خودش غنیمته
برای دیگرون یه خواب
برای من حقیقته
من هنوزم خواب می بینم

سوته دلان یکی یکی تموم شدن
سوته دلی نمونده غیر از خود من
کسی که عشق و غم و فریاد بزنه
حقیقت آدمو فریاد بزنه

هنوز تو قصه های من
رنگ و ریا جا نداره
دروغ نمی گن آدما
دشمنی معنا نداره

هنوز تو قصه های من
هیچ کسی تنها نمیشه
کسی به جرم عاشقی
خسته وتنها نمی شه

هنوز تو ی دنیای من
هر آدمی یه عالمه
گل و نمی فروشن به هم
گل مثل قلب آدمه

سوته دلان یکی یکی تموم شدن
سوته دلی نمونده غیر از خود من
کسی که عشق و غم و فریاد بزنه
حقیقت آدمو فریاد بزنه

                                                                                شاعر اردلان سر افراز

                                                                                      باصداي ابي

+نوشته شده در شنبه 1385/10/09ساعت9:42توسط سعيد احمدي | |

   به سلیب صدا مصلوبم ای دوست 

   توگمان نبری مقلوبم ای دوست

   شرف نفس من اگه شد قفس من

   به سکوت تن ندادم من تا بمیرم بی کفن

   وقتی یه گناه بود مثل دیدن یا شنیدن

   معنی آقا زمین بود ته بن بست داد کشیدن

   وقتی حتی توی خلوت فکر آزادی قفس بود

   گفتنی هارو می گفتیم اگه فرست یک نفس بود

   به گناه صدا با جرم گفتن

   اگه روی سلیب بیرون شدم من

   شرف نفس من اگه شد قفس من

   به سکوت تن ندادم تابمیرم بی کفن

   تو شب های سکوت فریاد من بود

   ته جنگل خواب بیداری رود

   از غروب هراس تا سلیبمون بود

   تیغ خشم خلیل بر قلب نمرود

   در عذاب تشنگی گم

   حسرت من بوی گندم

   بر دلم داده شقایق

   از عذاب تلخ مردم

   از کسی که مثل بختک تو شب هام انداخته سایه

   یه سوال ساده کردم نفرت من شد گلایه

                                                                                         داریوش اقبالی

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/10/07ساعت22:2توسط سعيد احمدي | |

کلاغ قارقاری
منم کلاغ قارقاری
خسته ام از در به دری
ساده بگم عاشق شدم
بهم ميگن حق نداری
بهم می گن پرت سياهِ
هميشه قار قارت به راه ِ
واسه تو که سکه نداری
عاشق شدن يه جور گناهِ
روزها می گذشت و چراغ کوچيک کلاغ می سوخت ، غافل از اينکه دخترک داره جای اون رو می گيره .اما يکی نبود که بگه :
آهای کلاغ قارقاری
آخه تو رو چه به باغ درباری
سکه نداری دون می خوای
عاشق مهربون می خوای
روزها می رفت و کلاغ تو آسمون چشمای تو بلندتر و بلندتر پر می کشيد . . . اما نگذاشتن که کلاغ عاشق باشه :
خوش بود دلم دوستم داری
می گن که تو حق نداری
يه دلخوشی داشتم ، اونم ازم گرفتند اجباری
اما يه روز سرد زمستونی :
پيغام رسيد که انورها
جا نيست واسه کوچيک تر ها
آهای کلاغ ديوونه !
اين جا جای بزرگونه
اما کلاغ با چشمهای پر از اشک می گفت :
خوش بود دلم يه کسی هست
که يه عمر ميشه به پاش نشست


به پاش نشست و مرد براش
قارقاری کرد تو سرسراش
اما :
می گن بايد فرار کنم
دلم رو آخه چی کار کنم ؟
چه خاکی من بر سرِ اين تک دل بی قرار کنم ؟
اون کلاغ هنوزم عاشق بود . . . اما يه روزی :
پيغوم رسيد که اونورا
جا نيست واسه کوچيکتر ها
آهای کلاغ ديوونه !
اينجا جای بزرگونه
برو اينورا پيدات نشه
کسی عاشق صدات نشه
کور شو ! نبينی هيچ کی ! تا کسی شيفته چشمات نشه !
از اون روز به بعد کلاغ نه آواز خوند و نه کسی رو نگاه کرد . . . حالا از اون روزا خيلی می گذره و کلاغ اومده تا با همه شما خداحافظی کنه . . . گر چه هيچوقت تو زندگيش با کسی خداحافظی نکرده و اين بار همه ميگه : . . . اما نه قبل از رفتنم می گم :
درسته من پرهام سياه ست
اما دلم بی انتهاست
درسته آوازم بدِ
آی آدمها ! حق با شماست !
لعنت به اين دوره زمون !
ارزشمون به سکه مون !
پر سياه جرم منه !
آهای کلاغ ! آواز نخون !
تا خدا با خدا !

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/10/07ساعت12:30توسط سعيد احمدي | |

آخر يه روز دق ميكنم فقط به خاطر تو
دنيا رو عاشق ميكنم فقط به خاطر تو
شب به بيابون مي زنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون مي زنم فقط به خاطر تو
تو نمي خواي بياي پيشم فقط به خاطر من
من ولي سرزنش مي شم فقط به خاطر تو
عشق تو پنهون ميكني فقط به خاطر من
من دلم و خون مي كنم فقط به خاطر تو
از دور تماشا ميكني فقط به خاطر من
من دل و رسوا ميكنم فقط به خاطر تو
از خوبيات كم ميكني فقط به خاطر من
رشته رو محكم مي كنم فقط به خاطر تو
تو خودت رو گم ميكني فقط به خاطر من
من خودم رو گم ميكنم فقط به خاطر تو
شعله رو خاموش ميكني فقط به خاطر من
شب رو فراموش ميكنم فقط به خاطر تو
تو خنده هات غم ميزني فقط به خاطر من
دنيا رو بر هم ميزنم فقط به خاطر تو
يه روز مي شم بي آبرو فقط به خاطر تو
قربوني يه جست و جو فقط به خاطر تو
تو ام يه روز مي ري سفر فقط به خاطر من
خيره مي شن چشام به در فقط به خاطر تو
به من تو ميگي ديوونه فقط به خاطر من
جملت به يادم مي مونه فقط به خاطر تو
تو من و بيرون ميكني فقط به خاطر من
قلبم رو ويرون ميكنم فقط به خاطر تو
ميگي از سنگ دلت فقط به خاطر من
يه عمره كه تنگه دلم فقط به خاطر تو
تو گفتي عاشقي بسه فقط به خاطر من
دنيا واسم يه قفسه فقط به خاطر تو
مي ري سراغ زندگيت فقط به خاطر من
من مي سوزم تو تشنگيت فقط به خاطر تو
تو ميگي عشق يه عادته فقط به خاطر من
دلم پر شكايته فقط به خاطر تو
ميگيري از من فاصله فقط به خاطر من
دست ميكشن از هر گله فقط به خاطر تو
توميگي از اينجا برو فقط به خاطر من
رفتم به احترام تو فقط به خاطر تو
رد ميشي از مقابلم فقط به خاطر من
مونده سر قرار دلم فقط به خاطر تو
ناز ميكني براي من قفط به خاطر من
من ميشينم به پاي تو فقط به خاطر تو
نيستي كنار پنجره فقط به خاطر من
دل نمي تونه بگذره فقط به خاطر تو
تو من رو يادت نمياد فقط به خاطر من
دلم كسي رو نمي خواد فقط به خاطر تو
مي گذري از گذشته ها فقط به خاطر من
مي رم توي نوشته ها فقط به خاطر تو
تو منو تنها مي ذاري فقط به خاطر من
من خودم رو جا ميذارم فقط به خاطر تو
دل رو گذاشتي بي جواب فقط به خاطر من
يه عمر ميكشم عذاب فقط به خاطر تو
دلت شكسته مي دونم فقط به خاطر من
منم يه خسته مي دوني فقط به خاطر تو
آخر ازم جدا شدي فقط به خاطر من
من مشغول دعا شدم فقط به خاطر تو

                                                                        مریم حیدر زاده

+نوشته شده در سه شنبه 1385/10/05ساعت14:39توسط سعيد احمدي | |

وقتی رفتی، قلبم ایستاد سر کوچه ی خیالت
یکی گفتش بی خیال شو حیف اون اشک زلالت

وقتی رفتی٬ شعر اشک رو من برای تو سرودم
آخه من جز یه عروسک واسه تو هیچی نبودم


وقتی رفتی گریه کردم هم صدا با ساز بارون
یادم اومد که میگفتی حاضری واسم بدی جون

وقتی رفتی همه گفتن قسمتت نبود عزیزم
ولی از عشق و علاقم به تو یک ذره نشد کم

+نوشته شده در سه شنبه 1385/10/05ساعت14:32توسط سعيد احمدي | |

گریه کن عزیزم اما نه فقط واسه خودت
واسه اینکه دیگه نمی شه بیام تولدت
 

گریه کن جداییا ما رو رها نمی کنن

آدما انگار برای ما دعا نمی کنن


گریه کن حالا حالاها
از هم باید جدا باشیم

بنشینیم منتظر معجزه خدا باشیم
 

گریه کن منم دارم مثل تو گریه می کنم

به خدای آسمونامون دارم گلایه می کنم
 

گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم

تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم
 

گریه کن برای روزایی که خورشیدی نداش

دلای من و تو یه ف