|
یه نفر مثه پرنده پر کشید تا اوج احساس
رو تن تاریک شبهام می درخشید مثه الماس
با صداش غربت اشکو با دو چشمم آشنا کرد
با نشاط تلخ شعراش منو به عشق مبتلا کرد
تب سرد اون صدا ، همدم شبْ غصه هام بود
لحظه لحظه ی ترانه ش ، خط به خط قصه هام بود
زخم اون حنجره ی پیر ؛ مرهم و دلدار من شد
آتشینه ی کلامش آب سردی بر تن تب دار من شد
وقتیکه ناله سر میاد قناری بی صدا می شد
طلاتم وحشی موج ، آروم و دلربا می شد
وقتیکه زَجه میکشید هر واژه ای ترانه بود
قلب خالی از عشق ، انگار که عاشقانه بود
وقتی میگفت محبت ، خورشیدِ عشق افروزه
آتش شمع خاموش میشد که پروانه نسوزه
وقتی تو جشن شعر و شور چشمو به اشک مهمون میکرد
زندون بغض و ماتمو ، با یک نگاه ویرون میکرد
توی دیار عاشقی ، برده ی آرزو هاست
تو سرزمین احساس سلطان اشک چشماست
حکم ترانه هایش اعدام ظلم و شب بود
تبعید قفس ها ! سنگسار آتش و دود
از بذر اون صدا که ؛ تو ذهنم مونده باقی
بیابون وجودم پر شده از گلبوته ی اقاقی
حالا ، انگار که غریبه س ، یار شبهام تا سپیده
از اون ناله های جاوید دیگه رنگ عشق پریده
اونکه آرامش من بود ، توی اوج بی قراری
یه کوله بار ترانه گذاشته یادگاری
|
About![]()
من سعید احمدی هستم
Home
|