تبليغاتX
بازنده عاشق - غزل

بازنده عاشق

عاشقانه

امشب به قصه دل من گوش میکنی فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

چون سنگها صدای مرا فراموش میکنی

سنگی و ناشنیده فراموش میکنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی

دست مرا که ساقه سبز نوازش است

با برگهای مرده هم آغوش میکنی

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

در شعله مینشانی و مدهوش میکنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من

خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی

تو دره بنفش غروبی که روز را

بر سینه میفشاری و خاموش می کنی

در سایه ها سعید تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟

+نوشته شده در دوشنبه 1385/11/02ساعت19:32توسط سعيد احمدي | |