|
امشب به قصه دل من گوش میکنی فردا مرا چو قصه فراموش میکنی چون سنگها صدای مرا فراموش میکنی سنگی و ناشنیده فراموش میکنی رگبار نوبهاری و خواب دریچه را از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی دست مرا که ساقه سبز نوازش است با برگهای مرده هم آغوش میکنی گمراه تر ز روح شرابی و دیده را در شعله مینشانی و مدهوش میکنی ای ماهی طلائی مرداب خون من خوش باد مستیت که مرا نوش میکنی تو دره بنفش غروبی که روز را بر سینه میفشاری و خاموش می کنی در سایه ها سعید تو بنشست و رنگ باخت او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟
|
About![]()
من سعید احمدی هستم
Home
|