|
هیچ جز حسرت نباشد کار من بخت بد،بیگانه ای شد یار من بی گنه زنجیر بر پایم زدند وای از این زندان محبت بار من وای از این چشمی که می کاود نهان روز و شب در چشم من راز مرا گوش بر در می نهد تا بشنود شاید آن گمگشته آواز مرا گاه می پرسد که اندوهت ز چیست فکرت آخر از چه رو آشفته است بی سبب پنهان مکن این راز را درد گنگی در نگاهت خفته است گاه می نالد به نزد دیگران کو دگر آن دختر دیروز نیست آه،آن خندان لب شاداب من این زن افسرده مرموز نیست گاه می کوشد که با جادوی عشق ره به قلبم افسونم کند گاه می خواهد که با فر یاد خشم زین حصار راز بیرون کند گاه می گوید که:کو،آخر چه شد آن نگاه مست و افسون کار تو ؟ دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم نیست پیدا بر لب تبدار تو من پریشان دیده می دوزم بر او بیصدا نالم که اینست آنچه هست خود نمی دانم که اندوهم ز چیست زیر لب گویم: چه خوش رفتم ز دست همزبانی نیست تا بر کویمش راز این اندوه وحشتبار خیش بیگمان هر گز کسی چون من نکرد خیشتن را مایه آزار خیش از منست این غم که بر جان من است دیگر این خود کرده را تدبیر نیست پای در زنجیر می نالم که هیچ الفتم با حلقه زنجیر نیست راز مو جودی که دیگر هیچ نیست جز وجودی نفرت آور بهر تو آه،اینست آنچه رنجم می دهد ور نه ،کی ترسم ز خشم و قهر تو
|
About![]()
من سعید احمدی هستم
Home
|